هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

55

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

اين زن مثل يك فرشته به نظر من مىآمد . چون خيلى از ما ماندن [ در ] آن‌جا و كوچه‌هاى خلوت راه متوحش بودم . او يك اميدى براى ما بود . بالاخره به منزل رسيديم . حسنعلى خان اين‌جا است . سه چهار روزه آمده ، در يك پانسي [ ون ] « 1 » نزديك هتل منزل گرفته ، چون از لوزان مىخواهد بيايد [ در ] ژنو بماند . در اين چندروز مىخواهد جا پيدا كرده ، برود لباس‌هايش را بياورد ، به كلى بماند . خيلى از بودن او به ما خوش مىگذرد . من هميشه به يحيى و تقى مىگويم به من درس « جغرافى » بدهند و آنها تنبلى مىكنند ؛ حسنعلى خان گفت : من همه روزه مىآيم و به تو درس مىدهم . خيلى خوشحال شدم . خودش رفت برايم يك كتابى كه نقشهء زمين را دارد و بزرگ [ و ] خوب است ، خريده ، با « مداد » و « كاغذ » ، كه نقشه بكشم ، آورد ؛ كه وقتى مىآيد ، بماند درسم بدهد . يكى دو روز مانده ، جايى را براى خودش در همين نزديك هتل پيدا كرد . رفت به لوزان اسباب‌هايش را آورد [ و ] ماندنى شد . از بودن او همگى خوشوقتيم . چون ايام تعطيل است ، بيكار است [ و ] شب و روز نزد يكديگر هستيم . هرروز بعد از ظهر ، موقع درس من است . روز پيش درسى كه داده ، حاضر كرده و پس مىدهم ، درسى تازه مىگويد . خيلى ممنونم . شبها در اتاق تقى جمع شده ، گاهى « كارت » و گاهى « دومينو » بازى مىكنيم ، اما از اين‌كه حال تقى خوب نمىشود و طول كشيده ، دلتنگ هستيم و چندان خوش نمىگذرد . نگرانى نمىگذارد لذّت ببريم . منتظريم ماه « سپتامبر » بگذرد ، او را ببريم پاريس . خدا بخواهد ، در آن‌جا معالجهء كلّى بشود . در اين روزها ، عصرى به خانهء ظهير السلطان ، [ به ] بازديد خانمش رفتم . او هم يكى دو مرتبه ، عصر و شب [ به ] منزل من آمده [ است ] . خيلى مهربان خانمى است . مىگويد مادر و پدرش خيال دارند يك ماه ديگر [ به ] فرنگستان بيايند . خواهر ظهير

--> ( 1 ) . پانسيون ( pansion ) ، جايى كه با پرداخت ماهيانه در آن مسكن گزينند و غذا خورند .